هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )
109
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )
الحاكم در « مستدرك » خود با سندى كه به ام سلمه ، همسر پيامبر ختم مىشود نقل كرده كه مىگويد : سوگند به خدايى كه سوگندش مىخورم على ( ع ) به پيامبر از هر كسى نزديكتر بود و مىافزايد : پيامبر را شنيدم كه پيش از مرگ مىفرمود : آيا على برگشت ؟ و اين جمله را تكرار مىكرد فاطمه به او گفت : گويا شما او را به دنبال كارى فرستاديد و هنگامى كه على بازگشت فكر كرديم شايد با او كارى داشته باشد بنابراين از خانه بيرون آمديم و پاى درب منزل نشستيم من از همه به درب نزديكتر بودم پيامبر پهلوى چپش را بر وى نهاد و با وى به نجوا پرداخت او همان روز جان به جان آفرين تسليم كرد . روز وفات بنا به اغلب روايات دوشنبه روزى دو شب مانده به پايان ماه صفر و بنابه روايت كلينى دوازده شب گذشته از ربيع الاول بود . شيون و ناله از خانه پيامبر خدا برخاست . همهء اهل مدينه از خبر وفات حضرتش آگاه شدند گريه كنان و نوحهخوانان جمع شدند . در سرتاسر « مدينه » صداى ناله و زارى بلند شد ، همه غافلگير شده بودند و مصيبت آنچنان بزرگ بود كه آنان را از انديشيدن به نقشههاى توطئهگران و دسيسهچينان ، بازداشت و در حالى كه مسلمانان اندوهگين و غمناك گروه گروه به منزل پيامبر وارد مىشدند عمر بن الخطاب به ميان جمع آمده و به صداى بلند فرياد مىآورد ؛ بدانيد كه محمد نمرده است او غايب شده و همچون موسى كه به قومش بازگشت ، بازمىگردد و دست و پاى آنها را خواهد بريد و تهديد كرد كه هر كس مدعى مرگ محمد شود او را خواهد كشت اين سخن همچون آتش در هيزم ، در ميان جمعيت انبوه گرد آمده ، پخش شد و بسيارى بر اثر آن از گريه و زارى به خاطر فوت پيامبر ، دست كشيدند و كم كم در مرگ او ترديد به خود راه دادند . ديگر مردم با بيم و اميد در اين باره سخن مىگفتند بويژه كه گوينده نه از غيب آمده بود و نه در شمار عوام الناس بود و در ميان صحابههاى پيامبر ، مقام و موقعيت ويژهاى داشت . نقشهء ابن الخطاب گرفت شايعهاى كه پراكنده بود ورد زبان خلق اللّه شد تا اينكه ابو بكر به منزل پيامبر - كه جسد در آنجا بود رسيد - طبق ادعاى بيشتر مورخين تا آن هنگام خارج از مدينه و در محل سكونت يكى از همسرانش بود گواينكه من در اين مورد ترديد دارم و به گمانم با گروهى مشغول برنامهريزى و توطئه براى بازداشت صاحبان شرعى حق از رسيدن به حقشان بود ؛ آنها عمر بن الخطاب را فرستاده بودند تا مردم را از دست زدن به هر كارى كه به نفعشان نباشد ، بازدارد . ابو بكر وارد منزل شد و به مجرد اينكه نگاهى به پيامبر ( ص ) انداخت به پيش